دو روایت عجیب از آدم هایی که واقعا هنوز وجود دارند


دو روایت عجیب از آدم هایی که واقعا هنوز وجود دارند - تصویر 1

«مسافر گرامی اگر پول کرایه را ندارید. می توانید ندهید و در صورت احتیاج وجه دستی برای رسیدن به مقصد به شما داده می شود.» این جمله داخل یکی از ماشین های مسافربری همین شهر و زیر آینه یکی از پیکان های درب و داغانی که هنوز می بینیم شان نوشته و چسبانده شده بود. حتما از این نوشته های کاغذی که به شدت دستوری است و با یک «لطفا» تلطیف شده در تاکسی ها زیاد می بینید؛ «لطفا در را آهسته ببندید.» «لطفا با تلفن همراه صحبت نکنید.» «لطفا بچه خود را ساکت کنید.» «لطفا به شانه راننده نزنید» و یک عالمه لطفا دیگر که اگر به آنها توجه نکنید معمولا نتیجه اش درگیر شدن با راننده است. اما اینکه در میان آلودگی و گردوغباری که همه شهر را پر کرده است، سوار ماشینی بشوید و احساس کنید هنوز کسانی هستند که تمام وجودشان را به این تیرگی ها نسپردند، آن وقت است که احساس بهتری پیدا می کنید و شاید هم احساس کنید که باید بهتر باشید.

 

 

● روایت اول

 

باور کنم یا نه؟

ساعت چهار بعدازظهر، آفتاب تیز است و گرما نفسگیر. حوالی پل حافظ هستم. اینجا طرح ترافیک است و من باید برای رفتن به بازار موبایل، تاکسی سوار شوم. پیکانی می ایستد، می گویم دربست نمایشگاه موبایل. چک وچونه نمی زند، می گوید بیا بالا.

 

ولی من ول کن معامله نیستم، می گویم چقدر می برید؟ می گوید هر چی شما راضی باشی. سوار شدم، جمله بعدی را نگفته بودم که نوشته کاغذی را که به شیشه جلو چسبیده بود، دیدم؛ «مسافر گرامی اگر پول کرایه را ندارید، می توانید ندهید و در صورت احتیاج وجه دستی برای رسیدن به مقصد به شما داده می شود.» چند باری جمله را مرور کردم. منظورش را نمی فهمیدم. شاید به این خاطر که نمی توانستم باور کنم چنین جمله ای را تا آخر عمر در هیچ کدام از ماشین های مسافربری این شهر ببینم.

 

در مواردی نادر پیش آمده بود که سوار تاکسی باشم و راننده از خانم یا آقایی که کیف پولش را گم کرده، کرایه نگیرد ولی اینکه داوطلبانه بخواهد این ایثار را در حق همه بکند، نه واقعا ندیده بودم. راننده پیرمردی حدود ۷۰ساله بود با صورتی شکسته ولی آرام و مهربان.

 

می پرسم: حاج آقا اینکه نوشتید یعنی چی؟ یعنی هر کی بگه پول ندارم ازش کرایه نمی گیرید یه چیزی ام دستی بهش می دید؟ حواسش به رانندگی و ماشین های دوروبر است و من نمی توانم چشم هایش را از توی آینه ببینم. فقط سه رخ صورتش دیده می شود. با خنده جواب می دهد: آره دیگه. اینو نوشتم واسه اینکه کسی اگه پول نداشت خجالت نکشه. اگر هم واقعا نیاز داشته باشه تا اونجایی که بتونم کمکش می کنم.

 

 

 

روی بدبینی ام بالا می زند و می گویم: اگه یه کسی دورغ بگه از کجا می فهمید که واقعا نیازمنده؟ با اطمینان پاسخ می دهد: « تا حالا همچین کسی به پستم نخورده. هر کی بوده واقعا احتیاج داشته. بعدشم اگر کسی به خاطر ۳۰۰تومن کرایه راضی می شه دروغ بگه، مطمئن باش واقعا نیازمنده». مرد زیاد صحبت نمی کند و بیشتر جملاتش کوتاه است با کلی فن و ترفند از زیر زبانش بیرون می کشم که یک دختر متاهل دارد و دو پسر که به همراه داماد خانواده کارگاه چاپ پارچه پدرشان را می چرخانند و او هم که یک جا بند نمی شده پیکان قدیمی اش را برداشته و چهار سالی می شود که مسافربری می کند.

 

می ترسیدم که زود برسیم و نمی دانستم چطور می توانم برای مکالمه مان زمان بیشتری فراهم کنم. پیشنهاد می دهم هر کسی که در مسیر دیدیم و راهش با ما یکی بود، سوار کند، می پذیرد. دختر جوانی خسته و با صورت خیس از عرق سوار می شود، سلام زیر لبی می گوید و بی حال ولو می شود روی صندلی. چشمش که به نوشته می افتد، صاف می شود و او هم با تعجب و ناباوری نگاه می کند. در حالی که پشت صندلی راننده است و دید کاملی از حاج آقا ندارد، خودش را جابه جا می کند تا شاید بتواند صاحب نوشته را راحت تر ببیند.

 

بعد انگار که آرام گرفته باشد، تکیه می دهد و توی فکر می رود. موقع پیاده شدن شباهتی با وقتی که سوار می شد، ندارد. با انرژی می گوید: خسته نباشید آقا خیلی ممنون بفرمایید و کرایه اش را می دهد. حاج آقا هم برخورد خوبش را با لبخند و تشکری پاسخ می دهد و راه می افتد. احساس می کردم در یکی از سکانس های تصنعی سریال های ماه رمضان به عنوان سیاهی لشکر حضور دارم و می دانم نه حاج آقا واقعی است، نه من و نه آن دختر منقلب شده اما این اتفاق افتاد و کاملا هم واقعی بود. خدا خدا می کردم که کسی سوار شود و پول کرایه را ندهد تا برخورد حاج آقا را با چشمان خودم ببینم و کاش همه دعا ها آنقدر زود مستجاب می شد.

 

پیرزنی با قدی خمیده و سبدی چرخ دار کنار خیابان ایستاده و شاید می داند که قرار نیست به این زودی ها راننده ای، او را با آن سبد بزرگ سوار کند و خودش را به دردسر بیندازد. حاج آقای ما می ایستد، پیاده می شود، پیرزن و چرخش را سوار می کند و راه می افتد. پیرزن نوشته را نمی بیند هرچند اگر هم می دید احتمالا نمی توانست آن را بخواند. کیف پول پارچه ای اش را به دنبال کرایه بالا و پایین می کند و راننده که حواسش هست، می گوید:

 

مادر جان خدا سلامتی بهت بده، نمی خواد کرایه بدی. پیرزن دستت درد نکنه ای می گوید و کمی جلوتر پیاده می شود تا به خودم بیایم، می بینم ماشین روبه روی نمایشگاه موبایل توقف کرده است. تمام سعی ام را می کنم تا هر چه جمله برای قدردانی در طول عمرم یاد گرفته ام به انسانی که شاید دیگر هیچ وقت شبیه اش را نبینم، بگویم اما ماشین ها بوق می زنند و راه می خواهند و چند جمله شکسته می شود، نتیجه تمام تلاش من.

 

● روایت دوم

شما مبلغ کرایه را تعیین کنید

 

حدود دو هفته از برخوردم با آن پیرمرد گذشته بود و تقریبا فراموشش کرده بودم که وقتی از زیر پل سیدخندان سوار یک پراید مسافربری شدم باز هم به نوشته ای با همان مضمون برخورد کردم که نوشته بود: «در این ماشین، شما تعیین می کنید که مبلغ کرایه چقدر است اگر هم پول نداشتید، می توانید ندهید، من راضی ام و به دعای شما محتاجم.» قبل از هر چیز بوی خوشی که در ماشین پخش بود، توجهم را جلب کرد. راننده جوانی حدودا ۲۶ یا ۲۷ساله بود با ظاهری مرتب و ساعتی شیک روی مچش.

 

مسیر کوتاه است، فرصت را از دست نمی دهم و می پرسم: مگر شما راننده نیستید بالاخره می خواهید پول در بیاورید و خیلی ها ممکن است بخواهند با سوءاستفاده از حسن نیت شما از کرایه دادن خلاص شوند؟ می گوید: الان من یک ساله دارم این کارو می کنم، خیلی کم پیش اومده احساس کنم کسی واقعا پول کرایه رو داشته و نداده، معمولا مسافرها مبلغ اصلی رو می دن. همین دیروز هم یه آقایی دو هزار تومن داد و گفت: دمت گرم این کارت خیلی بیشتر از اینا می ارزه.

 

 

می پرسم این شغل اصلی تان است؟ و جوابی که منتظر شنیدنش بودم را می دهد: نه. من کارمند یک شرکت مخابراتی ام و بعد از اینکه از شرکت می آیم بیرون مسافربری می کنم. می گویم: چی شد که تصمیم گرفتید این نوشته رو این جا بزنید و به اون عمل کنید؟ می گوید: اوایل می خواستم یه کار خیر بکنم تا خدا اون مشکل بزرگی رو که داشتم حل کنه ولی بعدش به این کار عادت کردم و ادامه اش دادم. کمی جلوتر دو مرد جوان را که از ظاهرشان مشخص بود کارگر ساختمانی اند، سوار می کند.

 

دو مسافر نوشته را که می بینند با هم پچ پچ می کنند و وقتی روبه روی یک ساختمان نیمه کاره پیاده می شوند با لهجه ای غلیظ می گویند: شرمنده دستتون درد نکنه، خدا عوضتون بده و دو تا اسکناس ۲۰۰تومانی به راننده می دهند. او هم جواب می دهد: خواهش می کنم داداش، به سلامت. از فرصت استفاده می کنم و می گویم: اگر به جای شما یک راننده دیگر بود که می خواست کرایه اش را تمام و کمال بگیرد اینها چی کار می کردند؟

 

با خنده می گوید: خب من واسه همین هستم دیگه. شاید مجبور می شدن از پول ناهارشون بزنن یا از خرج خونشون. بالاخره می رسیم، کرایه معمول را می دهم و باز هم همان تلاش را برای گفتن جملات قدردانی به کار می بندم. ماشین حرکت می کند. من می مانم با ماشین ها، مسافرها و خیابان. انگار باید باور کنم، مهربانی هنوز زنده است باید باور کنم که این واقعی است و از همه مهم تر اینکه همیشه می تواند اتفاق بیفتد.

 

 

   ریحانه محمودی

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه